خرید بک لینک
"Âme curieuse qui souffres et vas cherchant ton paradis." سال‌ها، قبل از فوت کردن شمع تولدم، آرزو می‌کردم تو خوب بشی. نشد. پس آرزوی مرگ کردم. که اون هم نشد. از جایی به بعد آرزویی نکردم. با قلب خالی شمع‌ها رو فوت کردم و خندیدم.خواستم بنویسم کاش هزار برابر تو رنج می‌کشیدم و تو شاد بودی. دیدم حتّی اینم خودخواهیه. راهیه برای زمین گذاشتن بار سنگینی که روی دوشمه. باور کن خیلی سنگینه. باور کن دارم له می‌شم زیر این بار سنگینی که ازش خون می‌چکه.پ.ن: به‌مناست ۲۴ سال رنج و‌ خون؛ برای تو چه آرزویی بکنم پاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 20:35

یه چیزی ۲۴ سالگی‌م نوشته بودم، در مورد ۳۰ سالگی‌م. حالا -ناباورانه ولی جدی‌جدی- دقیقاً، (یعنی اتفاقی اومدم یه چیزی در موردش بنویسم که دیدم) دقیق دقیق ۶ سال از اون نوشته گذشته. حالا ۳۰ سالمه. شوهر نکردم. پس که طلاقم نگرفتم. دارم قبول می‌کنم که خوش‌گل‌ام. یا حداقل بر و رویی دارم:))) گریه نمی‌کنم خیلی مثل قبل. آسنترا بیش‌تر از چند قطره اجازه نمی‌ده. ۸ ماه گذشته هم دلایل کم‌تری برای گریه کردن داشتم. چند وقت پیش خوش‌مزه‌ترین مرغ زندگی‌م رو پختم.

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: چهارشنبه 14 مرداد 1405 ساعت: 20:35

زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. یک‌هو همه‌جا تاریک شد. سایه‌ی بزرگی جلوی خورشید رو گرفت. تاریکی محض. غول ترس اومده بود. کم‌کم از توی تاریکی ظاهر می‌شد. همون‌طور بود که باید می‌بود: ترس‌ناک، وحشت‌ناک، دلهره‌انگیز و حتی دیوانه‌کننده.کامل که از توی تاریکی بیرون اومد، وایساد و چشم‌توچشم و ساکت نگاهم کرد. با چشم‌های سیاه خیلی بزرگ، بدن خمیده با پشم‌های سرمه‌ای. گفت: «پخ.» نگاهش کردم. لازم نبود بگه پخ. من خودم از ترس خشک شده بودم، بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 20:30

زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. نه. نگو قلبم شکست. این بدترین چیزیه که می‌تونی بهم بگی. پ.ن: نمی‌خوام به خاطرات خوب فکر کنم. نمی‌خوام به خاطرات بد فکر کنم. فقط می‌خوام قلبم که می‌تپه جای تو گرم باشه. نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ ساعت 4:38 توسط بِلِشْتوک منجمد در منفیِ دیویست و هفتاد و سه درجهٔ سلسیوس.صاحبِ ابدیِ سیاه‌چالهٔ دستِ چپادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 20:30

زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. کلمه‌ها بیش از حد زیادن؛غمت غمِ منه. نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 18:52 توسط بِلِشْتوک منجمد در منفیِ دیویست و هفتاد و سه درجهٔ سلسیوس.صاحبِ ابدیِ سیاه‌چالهٔ دستِ چپ و درختِ سرمازده‌ی عنبیّه‌ی چشمِ چپ. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 20:30

زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. من از خواب بیدار شده بودم که تو توی آشپز‌خونه بودی. داشتی می‌چرخیدی، دنبال چیزی می‌گشتی و حواست نبود. من میخ‌کوب شده بودم. تو، توی آش‌پزخونه‌ی خونه بودی. یکم چاق شده بودی‌. کی برگشتی؟ وقتی من خواب بودم برگشتی؟منو دیدی. تو هم یکم شوکه شدی. از دیدن من خوش‌حال شدی؟ بعد خندیدی. اومدی و هم‌دیگه رو بغل کردیم. گفتم چاق شدی؟ اومدی سورپرایزمون کنی؟ و خیلی گریه کردم.حتی تو هم گریه کردی.بعد که بیدار شدم یاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 20:30

زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. «...با همه‌ی این‌ها ناراحت‌کننده‌ترین چیز اینه که من بازم با احتمال ۹۹ درصد خودم رو نمی‌کشم. چون اگه می‌خوام بمیرم واسه اینه که زندگی خودشو ازم گرفت، من نمی‌خواستم که زنده نباشم.» پ.ن: ناراحت‌کننده‌ترین یا دقیق‌تر از اون، شرم‌آورترین. نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن ۱۴۰۳ ساعت 23:50 توسط بِلِشْتوک منجمد در منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 20:30

زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. اوّلش ترسیدم. ترسیدم که نکنه همه‌ی اون روزها دوستم نداشته بوده باشی. بعد یکم گریه کردم. و آخر سر هم فکر کردم که به احتمال بالایی، به احتمال خیلی خیلی بالایی، همه‌ی اون روزها، همه‌ی همه‌ی اون روزها، دوستم نداشتی.این کلمه‌ها خطاب به توأن، ولی دیگه برای تو نیستن. آخه، چیزی ازم باقی نمونده. تا آخرین سلّولم خسته و ناامیده. همه‌چیز رو از دست دادم و بیش‌تر از همه‌چیز (حتّی بیش‌تر از تو)، خودمو. کسی نیسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 20:30

زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. سال‌ها، قبل از فوت کردن شمع تولدم، آرزو می‌کردم تو خوب بشی. نشد. پس آرزوی مرگ کردم. که اون هم نشد. از جایی به بعد آرزویی نکردم. با قلب خالی شمع‌ها رو فوت کردم و خندیدم.خواستم بنویسم کاش هزار برابر تو رنج می‌کشیدم و تو شاد بودی. دیدم حتّی اینم خودخواهیه. راهیه برای زمین گذاشتن بار سنگینی که روی دوشمه. باور کن خیلی سنگینه. باور کن دارم له می‌شم زیر این بار سنگینی که ازش خون می‌چکه.پ.ن: به‌مناست ۲۴ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 20:30

زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. هربار من حالم واقعاً خوب بود، کنارِ تو خوب بود. هروقت تو حالِ مرگ بودم هم به‌خاطرِ تو بود. ولی خب، حیفِ اشک‌هام. حیفِ قلبم که برای تو تپید. نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر ۱۴۰۴ ساعت 15:20 توسط بِلِشْتوک منجمد در منفیِ دیویست و هفتاد و سه درجهٔ سلسیوس.صاحبِ ابدیِ سیاه‌چالهٔ دستِ چپ و درختِ سرمازده‌ی عنبیّه‌ی چشمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 20:30

دوست دارم سکتهی قلبی کنم و سریع بمیرم. یا اتانازی. هیچکدوم حاصل نمیشه ولی. قرص هم که هزارجور حسابکتاب داره. مورفین هم که در دسترس نیست. آخرین قرصی که بهش امید داشتم هم دیدم دزهای خیلیخیلی بالاترش هم هنوز درمانیان. بقیّه راهها رو هم نه. دوست ندارم. کبودی و پارهپارهشدن و زجرکش شدن رو.با همهی اینا ولی بدترین قسمتش هنوز اینه که هیچوقت اینکارو نمیکنم. ترسوام. خیلی بخوام امیدوار باشم فقط ۱ درصد امکان داره اون روز برسه. اونم بعیده هیچوقت برسه. اینقد که ترسو و بدبختام.حتّی این نوشته رو هم نمیتونم تموم کنم.پ.ن: «زمان دمادم مرا به کام میکشدچون برفِ بیکران که پیکرِ سرمازده رامن از بالا دایرهی زمین را نظاره میکنمو در آن دگر پناهِ کلبهای را نمیجویم.ای بهمن آیا بهگاهِ سقوط، مرا میبری با خود؟» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: سه شنبه 17 مرداد 1402 ساعت: 5:54

برای اون همهچیز هویدا بود. بعدتر من مدّتها دنبالِ چیزی میگشتم که اون توی من دیده بود. سعی میکردم هرچیزی که هست، ازش مراقبت کنم و خوب نگهش دارم.تقریباً با یک نگاه همهچیز رو میفهمید. خودش شکهایی داشت که البتّه اونها رو هم میفهمید. وقتی حرف میزد انگار سوارِ قطار شده بودم. از پنجره نگاه میکردم و میگفت: «میبینی؟ پشتِ این ابرها یه رشتهکوهِ خستهست. تا چند ثانیه بعد نورِ طلوع میافته روی قلّههاش و نارنجی-صورتی-طلاییشون میکنه. بعد کوهها به ما میگن دلشون هندونه میخواد.» من دوباره سرم رو میچرخوندم سمتِ پنجره و میدیدم که لایههای مه دارن کنار میرن و رشتهکوهِ خسته با قلّههای نارنجی-صورتی-طلایی، دلش هندونه میخواد.پشتِ هر پنجره قصّهای بود که من نمیدیدم. صداهایی که نشنیده بودم و رنگهایی که نمیشناختم. و انگشتِ اشارهی اون بود که رو به دنیای پشتِ پنجره، چیزهایی رو نشون میداد که واقعیّت نداشتن، جاهایی که وجود نداشتن، زمانهایی که گم شده بودن؛ -شاید- اگر انگشتِ اشارهی اون نبود.به پنجرهی آخر که میرسیدیم، شب شده بود. نگاه کردم؛ شبِ ماهِ نو بود. ماهِ ظریف و کشیده آروم سرِ جای خودش توی آسمون تاب میخورد. آسمونِ پرستارهای بود. شاید اگر بیدار بود بهم میگفت که روی تاریکیِ ماه چی میگذره. چرا تاریکی. روی نورِ ماه چی میگذره. خونهی نامرئیِ شهابها کجاست. ذاتالکرسی و جبّار چرا باهم قهرن. ستارهها روزها کجا میرن و کِی میتونیم ماه رو بهجای قند توی چاییمون حل کنیم. امّا خوابیده بود و من نگاهش میکردم که خوابیده و دلم میخواست بیدارش کنم و بهش بگم که آسمون چهقدر روشن و سحرآمیزه و ماه داره آروم حرکت میکنه و ستارهها دارن میچرخن و ببین که همهچیز توی این قاب چهقدر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: پنجشنبه 27 بهمن 1401 ساعت: 17:54

در خواب و خیالم، بعد از آن میهمانی آمدی. در آغاز، در کنارم، کنارِ نهرِ آبی نشسته بودی. میگفتی: «زود برمیگردم.» در حالیکه پاهایمان در آب بود، پای من زخمی عمیق داشت. زخمی همچون نقشهی مملکتی که به آن میرفتی. در حالیکه روحم در کنارِ تو، در نیمهشب در آسمانها بود، جسمم در خواب و خیال دلش میخواست بگوید: «نرو. دیگر از آغوشت بهجز خاکستری در لای خاک برایم نمیماند.» که در همان ناتوانیِ جسم، در خواب و خیالم، ماهیِ گلیِ قرمزی، درست از روی همان زخمِ کهنه، همچون قطرهی اشکی خونین از روی پایم رد شد.دیگر تو آنجا نبودی.| نوشتهی فیروزه- امشب | ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: دوشنبه 12 دی 1401 ساعت: 15:15

بچّه که بودم دوست داشتم نقّاش بشم. نوجَوون که شدم میخواستم نویسنده بشم. تا وقتی که جَوون شدم و دیدم برای نویسندگی فقط کافی نیست که خوب بنویسی، باید بفهمی. منم نمیخواستم بفهمم. بیشتر بفهمم. همینقدر هم که فهمیده بودم کونم به چنگ بود. بعدتر خواستم که تصویرساز بشم. امّا اون رو هم انگار دیگه دارم نمیشم. و خب دیگه حوصله ندارم. حوصله ندارم که بخوام چیزی بشم چه برسه به اینکه چیزی بشم. در واقع تنها چیزی که الآن میخوام بشم، متوفّیٰست. مرحومهی مغفوره. جنازه. جسد. حوصلهی مردن هم ندارم ها. نه بیماری، نه احتضار، نه حتّی خودِ مرگ. سریع، فوری، انقلابی، جنازه؛ احساسِ آرامش کنم. بعدش هم نه آمبولانسی، نه سردخونهای، نه مردهشورخونهای، تابوتی و نه قبری. فقط پیچیده شم لای یه شمدِ حریرِ سفیدِ تمیز. توی گردنهی یه کوهِ بلند. بعد مثلاً چه میدونم، شاید چون سیّدم انگار که هالهی مقدّسی دورم کشیده شده، چون نه جونِوَرها، نه عقابها نه هیچ کسکشِ دیگهای نمیتونه بهم نزدیک شه. حتّی دونههای برف با فاصله از کنارم رد میشن و هیچ غباری روی پوستِ روشنم نمیشینه. حیفه چون. قشنگه. بعد هم گفتم که. میخوام جنازه باشم. نمیخوام که بپوسم، تجزیه شم. هیچی شم. نه. فقط یه جنازه.پ.ن:«يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنْتُ نَسْيًا مَنْسِيًّا.» ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: دوشنبه 12 دی 1401 ساعت: 15:15

غصّه اومد. بلند و کشیده، با پوستی از جنسِ پروانههای زخمی، که از بالهاشون خون میچکید. با ناخونهای کشیدهی قشنگِ خونآلود. مسخره با خنده گفت: «الو پدرسگ.» خندیدم گفتم: «باز اومدی؟» همدیگرو بغل کردیم. یکم خونی شدم. تعارفش کردم که بشینه و براش شرابِ آلبالو آوردم. پاهاش رو خیلی ظریف و قشنگ، انداخته بود رو هم و ساقِ یکی از دستهاش روی میز و دستِ دیگهاش کنارِ بدنِ نازکش آویزون بود. همینطور که نشسته بود ازش خون میچکید. خونِ تیره. تیرهتر از شرابِ آلبالو. بهش گفتم امروز غصّهتر از همیشهای. کجا بودی مگه؟ گفت پیشِ زخم. گفتم واسه همین خونی شدی؟ گفت آره و جدای از اون، پریود هم هستم. گفتم یه نوار بهداشتیِ جدید پیدا کردم، مولپد. خیلی خوب بود بهنظرم. گفت ئه مرسی. حتماً میگیرم سرِ راه. گفتم کجا میری؟ گفت پیشِ ترس. و یکم شراب ریخت. خونِ سرانگشتهاش از روی بطریِ شیشهای به دهانهی بطری میرسید و با شراب قاطی میشد و ریخته میشد توی لیوانها. لیوانِ شرابِ خونی رو به طرفم دراز کرد. لیوان رو گرفتم و نگاهش کردم. سرم رو آوردم بالا و غصّه داشت بهم لبخند میزد. گفت مگه ما رفیق نیستیم؟ شاشیده بودم توش هم باید میخوردی کسکش. خندیدم و توی سکوت خونِ پروانه و شراب خوردیم. سرم که یکم گرم شد گفتم: «احساس میکنم خواهرِ بدیام.» غصّه چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد. بعد گریه کردم. غصّه گفت برنامهی همیشگی؟ گفتم برنامهی همیشگی. و غصّه هم شروع کرد به گریه کردن.توی سکوت، شراب میخوردیم و گریه میکردیم و فقط صدای چکیدنِ قطرههای خون و قطرههای اشک بود که شنیده میشد.یکم بعد بلند شدم دستمال کاغذی آوردم. اشکهامو پاک کردم و غصّه هم همینطور. دستمال کاغذیهای آبدماغی و اشکی و خونی رو همینطوری ول کردیم رو ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بنیامین یوسفی تاريخ: جمعه 28 مرداد 1401 ساعت: 6:26

صفحه بندی