Âme curieuse qui souffres et vas cherchant ton paradis. - تاریخ: 1405/5/14 ساعت: 20:35
"Âme curieuse qui souffres et vas cherchant ton paradis." سال‌ها، قبل از فوت کردن شمع تولدم، آرزو می‌کردم تو خوب بشی. نشد. پس آرزوی مرگ کردم. که اون هم نشد. از جایی به بعد آرزویی نکردم. با قلب خالی شمع‌ها رو فوت کردم و خندیدم.خواستم بنویسم کاش هزار برابر تو رنج می‌کشیدم و تو شاد بودی. دیدم حتّی اینم...
به ۲۴ سالگی - تاریخ: 1405/5/14 ساعت: 20:35
یه چیزی ۲۴ سالگی‌م نوشته بودم، در مورد ۳۰ سالگی‌م. حالا -ناباورانه ولی جدی‌جدی- دقیقاً، (یعنی اتفاقی اومدم یه چیزی در موردش بنویسم که دیدم) دقیق دقیق ۶ سال از اون نوشته گذشته. حالا ۳۰ سالمه. شوهر نکردم. پس که طلاقم نگرفتم. دارم قبول می‌کنم که خوش‌گل‌ام. یا حداقل بر و رویی دارم:))) گریه نمی‌کنم خیلی ...
فوبوفوبیا یا مسخره‌بازی - تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 20:30
زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. یک‌هو همه‌جا تاریک شد. سایه‌ی بزرگی جلوی خورشید رو گرفت. تاریکی محض. غول ترس اومده بود. کم‌کم از توی تاریکی ظاهر می‌شد. همون‌طور بود که باید می‌بود: ترس‌ناک، وحشت‌ناک، دلهره‌انگیز و حتی دیوانه‌کننده.کامل که از توی تاریکی بیرون اومد، وایساد...
یخی که عاشق خورشید شد. - تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 20:30
زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. نه. نگو قلبم شکست. این بدترین چیزیه که می‌تونی بهم بگی. پ.ن: نمی‌خوام به خاطرات خوب فکر کنم. نمی‌خوام به خاطرات بد فکر کنم. فقط می‌خوام قلبم که می‌تپه جای تو گرم باشه. نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان ۱۴۰۳ ساعت 4:38 توسط بِلِشْتوک منجمد در م...
صورتِ فلکی - تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 20:30
زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. کلمه‌ها بیش از حد زیادن؛غمت غمِ منه. نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر ۱۴۰۳ ساعت 18:52 توسط بِلِشْتوک منجمد در منفیِ دیویست و هفتاد و سه درجهٔ سلسیوس.صاحبِ ابدیِ سیاه‌چالهٔ دستِ چپ و درختِ سرمازده‌ی عنبیّه‌ی چشمِ چپ.
«یا بحر رجلي، رجعلي أخوى.» - تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 20:30
زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. من از خواب بیدار شده بودم که تو توی آشپز‌خونه بودی. داشتی می‌چرخیدی، دنبال چیزی می‌گشتی و حواست نبود. من میخ‌کوب شده بودم. تو، توی آش‌پزخونه‌ی خونه بودی. یکم چاق شده بودی‌. کی برگشتی؟ وقتی من خواب بودم برگشتی؟منو دیدی. تو هم یکم شوکه شدی. ...
قرعه‌ی کار. - تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 20:30
زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. «...با همه‌ی این‌ها ناراحت‌کننده‌ترین چیز اینه که من بازم با احتمال ۹۹ درصد خودم رو نمی‌کشم. چون اگه می‌خوام بمیرم واسه اینه که زندگی خودشو ازم گرفت، من نمی‌خواستم که زنده نباشم.» پ.ن: ناراحت‌کننده‌ترین یا دقیق‌تر از اون، شرم‌آورترین. نوشت...
بی‌ویرایش؛ -تقریباً- شماره‌ی ۱ - تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 20:30
زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. اوّلش ترسیدم. ترسیدم که نکنه همه‌ی اون روزها دوستم نداشته بوده باشی. بعد یکم گریه کردم. و آخر سر هم فکر کردم که به احتمال بالایی، به احتمال خیلی خیلی بالایی، همه‌ی اون روزها، همه‌ی همه‌ی اون روزها، دوستم نداشتی.این کلمه‌ها خطاب به توأن، ول...
"Âme curieuse qui souffres et vas cherchant ton paradis." - تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 20:30
زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. سال‌ها، قبل از فوت کردن شمع تولدم، آرزو می‌کردم تو خوب بشی. نشد. پس آرزوی مرگ کردم. که اون هم نشد. از جایی به بعد آرزویی نکردم. با قلب خالی شمع‌ها رو فوت کردم و خندیدم.خواستم بنویسم کاش هزار برابر تو رنج می‌کشیدم و تو شاد بودی. دیدم حتّی ا...
بی‌ویرایش؛ شماره‌ی ۲ - تاریخ: 1404/9/9 ساعت: 20:30
زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. هربار من حالم واقعاً خوب بود، کنارِ تو خوب بود. هروقت تو حالِ مرگ بودم هم به‌خاطرِ تو بود. ولی خب، حیفِ اشک‌هام. حیفِ قلبم که برای تو تپید. نوشته شده در یکشنبه هشتم تیر ۱۴۰۴ ساعت 15:20 توسط بِلِشْتوک منجمد در منفیِ دیویست و هفتاد و سه درجه...
La Goût du Néant - تاریخ: 1402/5/17 ساعت: 5:54
دوست دارم سکتهی قلبی کنم و سریع بمیرم. یا اتانازی. هیچکدوم حاصل نمیشه ولی. قرص هم که هزارجور حسابکتاب داره. مورفین هم که در دسترس نیست. آخرین قرصی که بهش امید داشتم هم دیدم دزهای خیلیخیلی بالاترش هم هنوز درمانیان. بقیّه راهها رو هم نه. دوست ندارم. کبودی و پارهپارهشدن و زجرکش شدن رو.با همهی اینا ولی ...
ناپیدا - تاریخ: 1401/11/27 ساعت: 17:54
برای اون همهچیز هویدا بود. بعدتر من مدّتها دنبالِ چیزی میگشتم که اون توی من دیده بود. سعی میکردم هرچیزی که هست، ازش مراقبت کنم و خوب نگهش دارم.تقریباً با یک نگاه همهچیز رو میفهمید. خودش شکهایی داشت که البتّه اونها رو هم میفهمید. وقتی حرف میزد انگار سوارِ قطار شده بودم. از پنجره نگاه میکردم و میگفت: ...
- تاریخ: 1401/10/12 ساعت: 15:15
در خواب و خیالم، بعد از آن میهمانی آمدی. در آغاز، در کنارم، کنارِ نهرِ آبی نشسته بودی. میگفتی: «زود برمیگردم.» در حالیکه پاهایمان در آب بود، پای من زخمی عمیق داشت. زخمی همچون نقشهی مملکتی که به آن میرفتی. در حالیکه روحم در کنارِ تو، در نیمهشب در آسمانها بود، جسمم در خواب و خیال دلش میخواست بگوید: «ن...
از فصلهای سرد میترسم. - تاریخ: 1401/10/12 ساعت: 15:15
بچّه که بودم دوست داشتم نقّاش بشم. نوجَوون که شدم میخواستم نویسنده بشم. تا وقتی که جَوون شدم و دیدم برای نویسندگی فقط کافی نیست که خوب بنویسی، باید بفهمی. منم نمیخواستم بفهمم. بیشتر بفهمم. همینقدر هم که فهمیده بودم کونم به چنگ بود. بعدتر خواستم که تصویرساز بشم. امّا اون رو هم انگار دیگه دارم نمیشم. ...
اسپانسر: نوار بهداشتیِ مولپد - تاریخ: 1401/5/28 ساعت: 6:26
غصّه اومد. بلند و کشیده، با پوستی از جنسِ پروانههای زخمی، که از بالهاشون خون میچکید. با ناخونهای کشیدهی قشنگِ خونآلود. مسخره با خنده گفت: «الو پدرسگ.» خندیدم گفتم: «باز اومدی؟» همدیگرو بغل کردیم. یکم خونی شدم. تعارفش کردم که بشینه و براش شرابِ آلبالو آوردم. پاهاش رو خیلی ظریف و قشنگ، انداخته بود رو ...
مثلِ تو- گوگوش - تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 1:46
راستش تنها چیزی که حالا از زندگیم میخوام اینه که برگردم به اون خونه. کلید بندازم و درو وا کنم و تو توی اتاق باشی و بیام بغلت کنم و شروع کنیم به حرف زدن حین سیگار کشیدن و غذا خوردن و حرف زدن و سیگار کشیدن و حرف زدن و قصّه گفتن و تا آخرین لحظه حرف زدن و خوابیدن و توی گرگومیش سرم رو چرخوندن و تو رو
«کافیه فقط چند ثانیه بهت فکر کنم، گریهام میگیره.» - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:29
کاش من میمُردم، تو خوب میشدی. عزیزِ من. عزیزِ دلم.
دستمو ول نکن بچّهجون. - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:29
برای تو که همیشه بهدنبالِ رنگینکمان میرفتی. تو دلِ طوفان و وسطِ گردبادها، از ترسهای سیاهِ پشتِ سرت میدویدی و به رنگینکمان نمیرسیدی. برای تو که جز پروانههای نازک و لرزانِ روی شانههات چیزی نداشتی. برای پروانههات که روی شانههات میمُردند. برای خطِّ قطرههای خون روی پوستت که با هیچ بارانی پاک نمیشد. برای ...
خطاب به آینه - تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:29
تو اگه خایه داشتی تا الان کارو تموم کرده بودی. آبرسانت کو؟ حالا اونکه هیچی، بدبخت ریدی تو زندگیت. کرمِ زیرِ چشم یادت نره. ۲۶ سالت داره میشه، عن هم نداری کفِ دستت. با انگشتِ حلقه آروم پخشش کن رو گودیِ سیاهِ زیرِ چشمت. یه گواهینامه نداری. ضدّآفتاب گرون شده. لایهی نازکتر بزن. چرا نمیمیری واقعاً؟ کانسیل...
Sometimes/I wake at four in the morning/ Where all the doubt is swarming/ And it covers me in fear - تاریخ: 1399/7/21 ساعت: 0:06
این آخرین سریِ عکسهایی که از خودم گرفتهام را دوباره نگاه کردم. با صورتِ نسبتاً استخوانی و موهای بلندِ مجعّدِ مشکی و خطِّ چشمِ طویل و رژِ تیره. ادا هم درآوردهام و نگاهم را فلانجور کردهام و دهانم ر

برچسب‌های مرتبط

خاکم نکنید | ازدواج نکنید | قضاوت نکنید | اسراف نکنید | خیانت نکنید | قضاوتم نکنید | غیبت نکنید | پارک نکنید | روت نکنید | cause the look in your eyes is killing me