
غصّه اومد. بلند و کشیده، با پوستی از جنسِ پروانههای زخمی، که از بالهاشون خون میچکید. با ناخونهای کشیدهی قشنگِ خونآلود. مسخره با خنده گفت: «الو پدرسگ.» خندیدم گفتم: «باز اومدی؟» همدیگرو بغل کردیم. یکم خونی شدم. تعارفش کردم که بشینه و براش شرابِ آلبالو آوردم. پاهاش رو خیلی ظریف و قشنگ، انداخته بود رو هم و ساقِ یکی از دستهاش روی میز و دستِ دیگهاش کنارِ بدنِ نازکش آویزون بود. همینطور که نشسته بود ازش خون میچکید. خونِ تیره. تیرهتر از شرابِ آلبالو. بهش گفتم امروز غصّهتر از همیشهای. کجا بودی مگه؟ گفت پ...
ادامه مطلب