سال‌ها، قبل از فوت کردن شمع تولدم، آرزو می‌کردم تو خوب بشی. نشد. پس آرزوی مرگ کردم. که اون هم نشد. از جایی به بعد آرزویی نکردم. با قلب خالی شمع‌ها رو فوت کردم و خندیدم.

خواستم بنویسم کاش هزار برابر تو رنج می‌کشیدم و تو شاد بودی. دیدم حتّی اینم خودخواهیه. راهیه برای زمین گذاشتن بار سنگینی که روی دوشمه. باور کن خیلی سنگینه. باور کن دارم له می‌شم زیر این بار سنگینی که ازش خون می‌چکه.

پ.ن: به‌مناست ۲۴ سال رنج و‌ خون؛ برای تو چه آرزویی بکنم پاره‌ی تنم؟