من از خواب بیدار شده بودم که تو توی آشپز‌خونه بودی. داشتی می‌چرخیدی، دنبال چیزی می‌گشتی و حواست نبود. من میخ‌کوب شده بودم. تو، توی آش‌پزخونه‌ی خونه بودی. یکم چاق شده بودی‌. کی برگشتی؟ وقتی من خواب بودم برگشتی؟

منو دیدی. تو هم یکم شوکه شدی. از دیدن من خوش‌حال شدی؟ بعد خندیدی. اومدی و هم‌دیگه رو بغل کردیم. گفتم چاق شدی؟ اومدی سورپرایزمون کنی؟ و خیلی گریه کردم.

حتی تو هم گریه کردی.

بعد که بیدار شدم یادم نبود. کم‌کم یادم اومد که وقتی از توی آش‌پزخونه دیدی‌م، چه‌طور با همون بهت همیشگی‌ت داشتی نگاه می‌کردی. مثل تصویر ثابتی که انگار پروفایل پیکچرت توی ذهنمه: هشت ساله، مبهوت، لاغر، با چشم‌هایی که انگار دنبال انتهای دنیا می‌گرده.