یه اکالیپتوس بود. بوش همهجا پخش میشد. بوی عجیبش. روی شاخههاش با شلنگ آب میگرفتیم و خیس میشد. آب، روی برگای درازش میموند و بعدش انگار ازشون بارون میبارید. لابهلای شاخههای بلندش میگشتم و خیس میشدم. اثیری بود. بهشتی بود.
یه سال زمستون، سرما زد و خشکش کرد. اکالیپتوس دیگه نبود. قطرهها نبودن. شاخهها نبودن. جادو نبود. بهشت رفتهبود. نبود؛ برای همیشه.
راستش، اکالیپتوسه، یکمی شبیهته الآن که میبینم.
برچسب:
نویسنده: بنیامین یوسفی