دورگهی کویر و دریا؛ شمارهی ۲
-
تاریخ: 1399/7/21 ساعت: 0:06
دبیرستان نزدیکِ هزار نفر جمعیّت داشت. بعضی از زنگِ تفریحا تا از شلوغیِ راهپلّهها از طبقهی دوّم خودمون رو برسونیم به حیاط بعد از ۲-۳ دیقه زنگ میخورد و باید میرفتیم بالا. و ما همیشه آخرین نفرایی بو
”Raise a tent of shelter now, though every thread is torn“
-
تاریخ: 1399/7/21 ساعت: 0:06
«راستش، اگر زندهام هنوز، اگر گهگاه بهنظر میرسد که حتّی پُرم از جنبشِ حیات، فقط و فقط مالِ بیجربزگیست. میدانم کسی که تا این سن خودش را نکشته بعد از این هم نخواهد کشت. به همین قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، بهطورِ روزمرّه نابود کند خود را: با افراط در سیگار؛ با بینظمی در خواب و خوراک؛ با هر چیز که بکش...
گریه کنم یا نَu200d [صدای گریهزاری و سلیطهبازی]
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 11:42
آوریلِ ۲۰۲۰ بود. تو مرا نگرفته بودی. رفتم لبِ پنجره. داشت باران میبارید. صدای اذان با باد میآمد. برگهای سبزِ روشن خیس میشدند و میلرزیدند.یک ماه بیشتر شده بود که ندیده بودمت. معلوم هم نبود بعداً
«من را در خودم چال کن؛ عزیزم»
-
تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 2:54
چمباتمه زده بودم توی اون فاصلهی تنگِ بینِ تخت و دیوار. خیره شده بودم به دیوار. غول تنهایی اومد کنارم و دستشوییطور کنارم نشست. بعد آروم چرخید به طرفم. یکم با تردید نگاهم کرد و بعد با انگشتِ اشارهاش
«...اشتهای تو را به مرگ و طعمِ دهانِ مرگ را، و اندوهی را که در ژرفای شادخوییِ تو بود.»
-
تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 2:54
من با تمنّای مرگ توی آغوشش به خواب میرفتم. با تمنّای مرگ بیدار میشدم و خیره به سقف آرزو میکردم که فرو بریزد و فرو نمیریخت. با تمنّای مرگ پردهها را کنار میزدم. با تمنّای مرگ در خیابانها میچرخید
ما لایُحکی، یبکی.
-
تاریخ: 1398/12/21 ساعت: 2:54
«من یه شوفاژ برقی داشتم که خیلی دوستش داشتم. زمستونا -که من خیلی خیلی سردم میشه.- گرمم میکرد. پاهامو میچسبوندم بهش تا گرم بشن. فقط اگر بیشتر از چند ثانیه پاهامو بهش میچسبوندم پاهام میسوخت. تا ای
یا لیل؛ إحجبنی بعتمتک.
-
تاریخ: 1398/9/24 ساعت: 12:01
وقتی چشمهاش رو میبست سفید بود. نگران بود. ترسیده بود. پشیمون بود. از همه چیز پشیمون بود. از هر پلکی که میزد. از هر نفسی که میکشید. از پوستش عصبانی بود که گرما رو حس میکرد. از چشمهاش که میدیدن.
... و آه من قسوة «لو»
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 21:21
روی نوکِ پام وایسادم که دستام رو دورِ گردنت حلقه کنم، نه کمرت. بوسیدمت؟ یادم نیست. گمون نکنم. بغلت کردم. پرسیدم خوشحال شدی لباس خریدی؟ گفتی آره. دست کشیدم روی گونهی راستت. رفتم. از توی ماشین هم برات دست تکون دادم. از دور دستِ راستت رو بردی بالا.همهی اینا با وجودِ اینکه نمیدونستم آخرین باریه که میبین...
Witchcraft
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 21:21
- من میگم آدم در دو حالت باید ساکت بمونه و چیزی نگه؛یکی وقتی که دیگه حرفی واسه گفتن نمونده، یکی هم وقتی که تا بینهایت حرف واسه گفتن وجود داره.+ [خیره نگاه میکند.] پ.ن: u200fبرای اجرای پانتومیمِ «پروت
Logos
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 21:21
کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کلمه. کل
تلاش خواهم کرد که کمتر در اینجا و بیشتر در نوتها بنویسم؛ انشاءاللّه.
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 21:21
۱. u200fمن آدمِ جنگیدن نیستم. آدمِ وادادنم. بیشترِ وقتهام درازکشم. جلوی جاذبه هم حتّی مقاومتی نمیکنم. ولی یادمه شبا که خسته و پاره از سرِ کار برمیگشتی چهجوری و چهقدر باز برام حرف میزدی و چشماتو گشا
«مزارِ آن دو دوستِ سبزِ جوان را میگویم.»
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 21:21
“If you must die, sweetheartDie knowing your life was my life's best partIf you must dieRemember your life.”~Keaton Henson - You P.S: for the sixth month/ half year of your absence.
اگر میغنوم.
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 21:21
من بلد نیستم. تو خوب میدونی که من چهقدر بلد نیستم. اون شب سیبزمینیها رو سوزوندم و هی از تو آشپزخونه ازت میپرسیدم: «آبِ این مرغه حتماً باید کامل بخار شه؟ همهاش ینی؟ این سیبزمینیها روغنشون کمه ا
چونکه تب دارم و دلم میخواد.
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 21:21
۱. یه شب تب کرده بود. سوّمِ دی بود فک کنم. خیلی داغ بود. حولهی خیسی که رو پیشونیش بود رو برگردوندم و کامل گرم بود. ترسیدم. بهزور رفتیم دکتر. بعد سوپ. شلغما رو هرچهقد نمک زدم نخورد. واقعاً با اون ه
Baby haunt me when you die
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 21:21
سلام صوفی.شد هفت ماه. من دیگه جدّاً ترسیدم. جانِ عزیزت بیا.
تولدت مبارک.
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 21:21
ما دیگه«بادکنکای رنگیچه بچّهی قشنگییه سال بزرگتر شدیچهقد قشنگتر شدی»نمیخونیم برای کسی.
والیوم
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 21:21
«هرچهقدر بیشتر میگذشت، گودیِ پشتِ ترقوّههام عمیقتر میشد و زیرِ چشمهام سیاهتر و گونههام فرورفتهتر. و من گریزی نداشتم از این خالی شدن. خالی شدن از خودم.»
How was I to know I couldn't live without your arms around me?
-
تاریخ: 1398/3/20 ساعت: 14:48
میدونم پلهایی که روبهرومه به قعر میره. میدونم که دارم دیوانه میشم. حتّی شاید کمی هم شدم. میدونم که یهجا توی تاریکی پام لیز میخوره. فقط تو فردایی. ولی شاید یه شب دیگه فردا نیاد. میدونی دیگه. ما هردوتامون به استقراء بیاعتمادیم.
«هذیانی برای من؛ در آینه؛ که هیچکس هیچگاه ننوشت.»
-
تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:48
هوا نیمروشن بود که بیدار شدی با چشمانی نیمباز، نیمهشیار و نیمبرهنه و پستانِ چپت از یقهی بازِ پارچهی کمِ نازکی که پوشیده بودی بیرون افتاده بود.بلند شدی در سیاهیِ آیینه به نورِ صلبیههات خیره شدی
«سیبزمینی»
-
تاریخ: 1397/12/11 ساعت: 2:00
[شعری که نمیتوانم برای دستهات بگویم.] -حینِ خلال کردنِ سیبزمینی-