روی نوکِ پام وایسادم که دستام رو دورِ گردنت حلقه کنم، نه کمرت. بوسیدمت؟ یادم نیست. گمون نکنم. بغلت کردم. پرسیدم خوشحال شدی لباس خریدی؟ گفتی آره. دست کشیدم روی گونهی راستت. رفتم. از توی ماشین هم برات دست تکون دادم. از دور دستِ راستت رو بردی بالا.
همهی اینا با وجودِ اینکه نمیدونستم آخرین باریه که میبینمت.
و آخرین باری بود که دیدمت.
پ.ن: توی آخرین عکس، من تا ابد با حسرت به خودم توی آینهی خونهات خیره شدم.
زنده ماندن در صفر کلوین ...ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 172