زندگیام سختتر شده. ولی یه چیزایی دارم الآن. یه دلبستگیایی. تو. اون سه روزِ معجزه. نرگس. صوفی. سجاد روزایی که اوکی بود :)). خاله حکیمه. جاهای جدیدی که یاد گرفتم. شعرا، موزیکا، فیلما. اینکه میتونم پیوندِ ابروامو بیدغدغه بردارم و ریشسیبیل نداشتهباشم حتّی :))
و خب موازیِ همه اینا بدیام هستن. تاریکیا. ترسا. آینده. مریضیام. ترسام. چالشای مامانبابا. بزرگ شدن. جامعه. مردم. ترسام. بیپولی وَ. وَ. وَ.
امّا خب، نسبت به گذشته فک میکنم یه چیزی دارم. یه چیزی گرفتم از این دنیای مادرجندهٔ نکبت. یه چیزای کوچولوی خوبِ خوشرنگی کفِ دستمن که ازشون صدای ضعیفِ خنده میآد. یا برا یک صدمِ ثانیه یکمی بوی ملایمترشدهای از تو رو منتشر میکنن. یا یه شعری میخونن. همهٔ اینا تو دلِ تاریکیِ مطلقی که دورمه. که دستش رو شونمه و داره با یه خندهٔ ترسناک از گوشهٔ چشم نگام میکنه. با ناامیدی که سرشو گذاشته رو پاهام، دراز کشیده و گریه میکنه. با ترسام که با هیکلای ناموزون و سیاه و پشمالو وحشتزده دور و برم جیغ میکشن و دیوانهوار میدون و یه وقتایی جنون سرتاپای یکی از گندههاشونو میگیره و اونم میآد تو صورتم دهنشو باز میکنه با یه بوی شدید دقیقهها داد میزنه.
من خوب نیستم. من ترسیدهام. من خیلی ترسیدهام. من حالم خوب نیست. من احساسِ ضعف میکنم. پاهام توان ندارن. دستام خیلی میلرزن. سرم سنگین شده واسه گردنم انگار الآن کنده میشه میافته رو زمین. پلک که میزنم تو سرم جرقه میزنه. سردمه. ترسیدهام. ناراحتم. خالیام. تنهام. تو این لحظه میخوام فقط نباشم. تو این لحظه فقط چشای تورو دارم، یه چیزی از مامان که با همهٔ ناراحتیام ازش نمیدونم اسمش چیه، حرفای سجاد، شعرای صوفی، فیلمای خاله و مسخرهبازیاش. اینا هیچ کمکی نمیتونن بم بکنن. ولی دلگرمیان. یه دلگرمیِ خیلی کوچیک. خیلی خیلی کوچیک که بم میگه «هی بچّه کونیِ دستوپاچلفتیِ بیمصرف! ببینشون! گرفتی یه چیزاییو حداقل.»
پ.ن: ینی فیلتر میشم؟ :))
زنده ماندن در صفر کلوین ...
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 220
تاريخ: يکشنبه
21 شهريور
1395 ساعت: 21:59