و تو پلک میزنی و من یک سربازِ عرب میشوم. جوان، قدرتمند، جسور، احمق، پر از شورِ مسلمانی، عاشق، عاشق، عاشق. «من قادسیه را پشتِ سر گذاشتهام!»
تنم خیسِ عرق و شمشیرِ خونچکانی در دستم. کلّهام داغ شده از فرطِ هیجان و چشمهایم میسوزند. میدوم سمتِ تیسفون. توصیفش را شنیدهام. «بهارستان». «بهارستان برای تو». بهارستان را غنیمت میآورم برای تو. میدوم سمتِ تیسفون. میچرخم توی تیسفون. نفسنفسزنان، تبآلود. بینِ همهمهٔ فریادها و در بحبوحهٔ تاراج. میچرخم توی تیسفون. بهارستان را میآورم برای تو.
دردی در پهلویم تیر میکشد. زخمی فراموششده. «برای تو». سرم گیج میرود. تیسفون ناگهان سیاه میشود.
تو.
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 173