تو صفحههای ۶۱ و ۶۲ و ۶۳ی آخرین پرِ سیمرغی تو نیمههای یک شبِ تبدار. و منی که ازت میخوام بلندتر بخونی. که میرسی به دیالوگِ زن توی صفحهٔ ۶۳. میگی وای و من میترسم حالت بد شدهباشه. سریع از آغوشت کنده میشم، بلند میشم میپرسم چی شد؟ میگی چقد خوبه. میکشیام سمتِ خودت و میبوسیام. تو نیمههای شب، تو اوجِ بیپناهی و ترس، شبی که سرده و تنها گرماش، شعلههای گازِ روشن کنارمونه و یک پتوی نازک و تبِ تو.
۲ دی ۹۵
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر ۱۳۹۶ساعت 1:51 توسط بِلِشْ
زنده ماندن در صفر کلوین ...
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 184
تاريخ: سه
شنبه
3 مرداد
1396 ساعت: 9:38