۱. «دیر شده اسماعیل. پیر شدم. یادته میگفتی کیرم دهنت با موهای گَشَنت؟ پوستِ سرم از زیرِ معدود تارای سفیدم معلومه دیگه. دندونام. مصنوعی شدن. شبا که از خواب میپرم یههو چشمم میافته بهشون تو کاسهی آبِ بالای سرم. خایه میکنم یههو. تخمام میآد تو حلقم وسطِ تاریکی. نمیدونم چیکار میکنم بعدِ آسیه دیگه. که با دستای کشیدهی سفیدش سالاد شیرازی درست میکرد و لیمو رو ظریف و اثیری میچکوند روش. شبا بالشتم سرده. هرچهقد پتو میاندازم فایده نداره. یادِ شبایی میافتم که اونقدر به قوزِ دماغش نزدیک بودم که حتی گونههام هم گرم میشد. رطوبتِ لبهاش که میتراوید روی لبهام. من بعدِ آسیه دارم چیکار میکنم اسماعیل؟ ۶۷ سال بسه دیگه. دیر هم شده. بیتخموخایه بودم تا همینجاش هم که تمومش نکردم. چرا نمیمیرم اسماعیل؟»
۲. روزِ اول رو یادته آسیه؟ نگاهِ اول رو؟ اولین چرخشِ سرت به سمتِ من؟ تلالؤِ نورِ طلوعِ آفتاب که منعکس شده روی سطحِ یه دریاچه رو دیدی؟ با لرزشهای خفیفِ امواجِ کوچیکش؟ روزِ اول سرتو چرخوندی و چشمهات تلالؤِ نوری رو داشت که با طلوعِ خورشید روی دریاچهای منعکس شده با لرزشِ خفیفِ موجای کوچیک.
۳. بهخاطرِ حانیه.
زنده ماندن در صفر کلوین ...
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 166
تاريخ: پنجشنبه
10 آبان
1397 ساعت: 23:14