حاجآقا حرکتِ برگهای سپیدار و جوری که تابشِ آفتاب برای لحظهای طلاییاشان میکرد را تماشا کرد. با خودش فکر کرد: «چه فایدهای داره وقتی اون نیست؟» که طبیعتاً باید مستقیم یادِ امامِ زمان عجّ اللّه میافتاد، ولی نیافتاد. قلبِ حاجآقا فِشُرد. پشتِ پلکهایش داغ شد. یک اشکِ درشت -خیلی درشت. اشکی که حتّی برای مظلومیتِ سالارِ شهیدان هم نریختهبود.- از چشمِ حاجی فرو افتاد. به پایینِ ریشهایش رسید و آنجا پخش شد و شبیهِ شبنمی مطهّر و بهشتی آنجا نشست تا وقتی که گرمای قمِ مقدّس تبخیرش کرد. حتّی جاماندگانِ کربلا هم حالِ حاجی را نمیفهمیدند.
پ.ن: ده دامپد حاجی رو دوست داشتم ادامه بدم. ولی ندادم. فکر کنم هم ندم. مثلِ همهٔ کارای دیگه. زنده ماندن در صفر کلوین ...
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید