به مقصدِ حجرهٔ کوچکش در پیکانِ سفیدرنگِ کهنهای نشستهاست. خیره به روبهرو، اندیشناک. حتّی «سلامٌ علیکم» به راننده فراموشش شدهبود. ۶۹ ثواب. عمّامهٔ کمی کجشدهاش را -با انگشتانِ کشیدهٔ معصومِ یادآورِ مسیح علیهالسلامش/ خوراکِ اشاره به بالا- صاف نکردهبود. باد از پنجرهٔ پیکان به صورتش میوزید. صدایی با بکگراندِ دوپس دوپس خواند: «میدونم دوسم نداری، حتّی قدِ یه قناری». حاجآقا به خود آمد. دلش لرزید. باز یادش آمد. محزون شد. طبیعتاً باید یادِ زینب سلام اللّه میافتاد، که نیافتاد. غم مثلِ غولِ بیشخصیتی آمد ایستاده روی حاجی شاشید، خندید و رفت. غمانگیز و غیرشرعی. نجسشده و غمناک گفت: «بنده هرجا مقدوره پیاده میشم». شاشِ غول از ریشهاش میچکید و عبای نسکافهایِ نازکش را به دشداشهٔ سفیدِ درخشانش میچسباند. حتّی زینب سلام اللّه هم حالِ حاجآقا را نمیفهمید. زنده ماندن در صفر کلوین ...
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید