من بلد نیستم. تو خوب میدونی که من چهقدر بلد نیستم. اون شب سیبزمینیها رو سوزوندم و هی از تو آشپزخونه ازت میپرسیدم: «آبِ این مرغه حتماً باید کامل بخار شه؟ همهاش ینی؟ این سیبزمینیها روغنشون کمه اینجوری میشن؟ کدوم روغنه رو بریزم الان؟» چون من بلد نیستم.
آدما چیکار میکنن اینجور وقتا؟ وقتی که بلد نیستن؟ من فقط گند میزنم. مثلاً بدترین چاییِ تاریخ رو برای کاظم درست میکنم. یا حتی فروت میگفت خونه رو هم بلد نیستم درست تمیز کنم.
حالا من از دستت دادم و بلد نیستم. بلد نیستم چیکار کنم. من بلد نیستم دلتنگت نشم. من بلد نیستم یادت نیافتم. من خورشتِ آلو بلد نیستم. من نبودنت رو بلد نیستم. قول میدم ایندفعه حواسم درست به سیبزمینیها باشه، مرغ رو بهموقع بچرخونم که جاییش بیشتر از جای دیگهاش سرخ نشه، و قول میدم این آخرین سوال باشه؛ من نبودنتو بلد نیستم، چیکار کنم؟
زنده ماندن در صفر کلوین ...
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 187