توی چشمهاش نگاه کرد. چشمهای سبزِ کوچک. شمشیر را محکم در دست میفشرد. جوان بود و عصبانی، با صورتِ کشیدهٔ استخوانی و ابروانی که حالا، زیرِ نورِ مستقیمِ آفتاب، گرهخوردهبود.
درست شبیهِ برادرِ کوچکش.
افسارِ اسب را گرفت و چرخاند و به سمتِ تپّهای رفت. از اسب پیاده شد. پشت به سپاهیان، شمشیر و سپر را به زمین انداخت. شاشید. سوارِ اسب شد و رفت.
۲۲ مرداد ۹۵
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 4:16 توسط بِلِشْ |
زنده ماندن در صفر کلوین ...
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 178
تاريخ: دوشنبه
15 خرداد
1396 ساعت: 7:11