یا لیل؛ إحجبنی بعتمتک.

خرید بک لینک

وقتی چشمهاش رو میبست سفید بود. نگران بود. ترسیده بود. پشیمون بود. از همه چیز پشیمون بود. از هر پلکی که میزد. از هر نفسی که میکشید.
از پوستش عصبانی بود که گرما رو حس میکرد. از چشمهاش که میدیدن. از قلبش که میزد و واینمیستاد. متنفر بود از تکتکِ قطرههای خونش. از موهاش که بلند شده بودن و بلندتر میشدن.
شب داشت تموم میشد. سرِ انگشتش رو روی مسیرِ سبزِ رگهای پاش کشید و به مرد گفت: «میبینی رگام چهقد از زیرِ پوستم معلومه؟ میبینی چهقد قشنگه؟»
شب که تموم شد، مثلِ همیشه صبح شد و مرد رفته بود. از صبح عصبانی بود. از شب عصبانی بود. از نور که میافتاد روی اشیاء. از تاریکی که میافتاد روی اشیاء. از رفتن عصبانی بود. به بریدنِ رگها فکر کرد. اینکه از سرِ انگشتش رشتههای بلندِ سبز رو بیرون بکشه و با فاصلههای یک سانتیمتری ببُردشون. تصویرِ قطرههای خون که از بینِ تاروپودِ ملافهی سفید راهشونو باز میکنن و خشک و کدر میشن. به اینکه دفعهی بعد که چشمهاش رو میبنده، خالی از حتّی یه قطره خون، مثلِ ملافه سفید و سبک شده باشه و این دفعه بتونه دیگه چشماشو باز نکنه.

زنده ماندن در صفر کلوین ...

ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: يکشنبه 24 آذر 1398 ساعت: 12:01

صفحه بندی