من با تمنّای مرگ توی آغوشش به خواب میرفتم. با تمنّای مرگ بیدار میشدم و خیره به سقف آرزو میکردم که فرو بریزد و فرو نمیریخت. با تمنّای مرگ پردهها را کنار میزدم. با تمنّای مرگ در خیابانها میچرخیدم. با تمنّای مرگ لقمهها را میبلعیدم. با تمنّای مرگ به حیاتِ گلدانها آب میدادم. با تمنّای مرگ نگاه میکردم و پلک میزدم و با تمنّای مرگ لمس میکردم و نفس میکشیدم.
و مرگ، از من میگریخت.
پ.ن: «... و در آن ایّام مردم طلبِ موت خواهند کرد و آن را نخواهند یافت و تمنّای موت خواهند داشت امّا موت از ایشان خواهد گریخت* و عقابی را دیدم که در وسطِ آسمان میپرد و به آوازِ بلند میگوید وای وای وای بر ساکنانِ زمین*»
~ کتابِ مقدّس
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 218