بچّه که بودم دوست داشتم نقّاش بشم. نوجَوون که شدم میخواستم نویسنده بشم. تا وقتی که جَوون شدم و دیدم برای نویسندگی فقط کافی نیست که خوب بنویسی، باید بفهمی. منم نمیخواستم بفهمم. بیشتر بفهمم. همینقدر هم که فهمیده بودم کونم به چنگ بود. بعدتر خواستم که تصویرساز بشم. امّا اون رو هم انگار دیگه دارم نمیشم. و خب دیگه حوصله ندارم. حوصله ندارم که بخوام چیزی بشم چه برسه به اینکه چیزی بشم. در واقع تنها چیزی که الآن میخوام بشم، متوفّیٰست. مرحومهی مغفوره. جنازه. جسد. حوصلهی مردن هم ندارم ها. نه بیماری، نه احتضار، نه حتّی خودِ مرگ. سریع، فوری، انقلابی، جنازه؛ احساسِ آرامش کنم. بعدش هم نه آمبولانسی، نه سردخونهای، نه مردهشورخونهای، تابوتی و نه قبری. فقط پیچیده شم لای یه شمدِ حریرِ سفیدِ تمیز. توی گردنهی یه کوهِ بلند. بعد مثلاً چه میدونم، شاید چون سیّدم انگار که هالهی مقدّسی دورم کشیده شده، چون نه جونِوَرها، نه عقابها نه هیچ کسکشِ دیگهای نمیتونه بهم نزدیک شه. حتّی دونههای برف با فاصله از کنارم رد میشن و هیچ غباری روی پوستِ روشنم نمیشینه. حیفه چون. قشنگه. بعد هم گفتم که. میخوام جنازه باشم. نمیخوام که بپوسم، تجزیه شم. هیچی شم. نه. فقط یه جنازه.
پ.ن:«يَا لَيْتَنِي مِتُّ قَبْلَ هَذَا وَكُنْتُ نَسْيًا مَنْسِيًّا.»
زنده ماندن در صفر کلوین ...ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 119