یه اکالیپتوس بود. بوش همهجا پخش میشد. بوی عجیبش. روی شاخههاش با شلنگ آب میگرفتیم و خیس میشد. آب، روی برگای درازش میموند و بعدش انگار ازشون بارون میبارید. لابهلای شاخههای بلندش میگشتم و خیس میشدم. اثیری بود. بهشتی بود.
یه سال زمستون، سرما زد و خشکش کرد. اکالیپتوس دیگه نبود. قطرهها نبودن. شاخهها نبودن. جادو نبود. بهشت رفتهبود. نبود؛ برای همیشه.
راستش، اکالیپتوسه، یکمی شبیهته الآن که میبینم.
ما را در سایت زنده ماندن در صفر کلوین دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 191