Another promise, Another sin - تاریخ: 1396/5/3 ساعت: 9:38
تو صفحههای ۶۱ و ۶۲ و ۶۳ی آخرین پرِ سیمرغی تو نیمههای یک شبِ تبدار. و منی که ازت میخوام بلندتر بخونی. که میرسی به دیالوگِ زن توی صفحهٔ ۶۳. میگی وای و من میترسم حالت بد شدهباشه. سریع از آغوشت کنده میشم، بلند میشم میپرسم چی شد؟ میگی چقد خوبه. میکشیام سمتِ خودت و میبوسیام. تو نیمههای شب
که داشتهام و میدارم و خواهمداشت. - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 2:17
که داشتهام و میدارم و خواهمداشت. و تو پلک میزنی و من یک سربازِ عرب میشوم. جوان، قدرتمند، جسور، احمق، پر از شورِ مسلمانی، عاشق، عاشق، عاشق. «من قادسیه را پشتِ سر گذاشتهام!»تنم خیسِ عرق و شمشیرِ خونچکانی در دستم. کلّهام داغ شده از فرطِ هیجان و چشمهایم میسوزند. میدوم سمتِ تیسفون. توصیفش را
«توحشّتِ سماک»٬ بزرگوار. - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 2:17
پاها جندهاند که تو را میبرند. تو جندهای که میروی. رفتن کارِ جندههاست. شب را تا صبح کنارت هستند و صبح رفتهاند و هیچچیزشان نماندهاست. هیچچیز برایت جا نگذاشتهاند جز یک خالیِ بزرگ روی تخت که پر از سرما و مرگ و سفیدیِ ترسناکِ چروکهای ملحفههای غمگین است که با ترحّم نگاهت میکنند که چهقدر تن
تل می بیوتیفول لایز :* - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 2:17
با لگنی که طیِّ یک تصادف مو برداشته، دلم موتورسواری میخواد.آدم هیچوقت آدم نمیشود. پ.ن: و با قلبی شیکسّهمیکٙسّه؛ فیلان :)) + نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر ۱۳۹۶ساعت 13:11 توسط بِلِشْ
I'm out - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 2:17
No one can heal these wounds anymore. All my fears came back. I hate you as much as I love you, you motherfucking cheater liar bitch. + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ساعت 4:5 توسط بِلِشْ
اُن آژیر ر بزن بزرگوار. - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 7:11
اعلامِ وضعیّتِ؛ «در کجای فصل ایستادهام؟در کرانهایکه پیشِ چشمِ منبهارِ شعلههای سبز وسیره و سروددر نگاهِ تو کبود و دود.» • شفیعیکدکنی + نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۵ساعت 2:25 توسط بِلِشْ |
To witch of my life - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 7:11
To witch of my life یه اکالیپتوس بود. بوش همهجا پخش میشد. بوی عجیبش. روی شاخههاش با شلنگ آب میگرفتیم و خیس میشد. آب، روی برگای درازش میموند و بعدش انگار ازشون بارون میبارید. لابهلای شاخههای بلندش میگشتم و خیس میشدم. اثیری بود. بهشتی بود.یه سال زمستون، سرما زد و خشکش کرد. اکالیپتوس دیگه نب
این. - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 7:11
ما تودهای از موجوداتِ ناراحت و بهستوهآمده به دستِ خودمان بودیم، ما کمترین دلیلی برای بودن در آنجا نداشتیم، هیچکداممان. «تهوّع٬ سارتر» پ.ن: کمترین دلیلی ندارم. + نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 22:3 توسط بِلِشْ |
I wish, I wish, I wish in vain Heshmat - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 7:11
بنده از این زندگیهای نمایشی متنفّرم حشمتآقا. و تو کسخلی که فک میکنی منحصر به ایرانه. این کثافتا کلِّ دنیا رو گرفتن. ما تنهاییم. من تنهاتر. + نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۶ساعت 17:31 توسط بِلِشْ |
ده فایت نور اندز، مثکه، عازیزم. - تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 7:11
توی چشمهاش نگاه کرد. چشمهای سبزِ کوچک. شمشیر را محکم در دست میفشرد. جوان بود و عصبانی، با صورتِ کشیدهٔ استخوانی و ابروانی که حالا، زیرِ نورِ مستقیمِ آفتاب، گرهخوردهبود.درست شبیهِ برادرِ کوچکش.افسارِ اسب را گرفت و چرخاند و به سمتِ تپّهای رفت. از اسب پیاده شد. پشت به سپاهیان، شمشیر و سپر را به زمین ان...
جادوگر بودی، مایندریدر نه. - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 10:36
به خودت میگی تمومه، میگی دیگه بش فک نمیکنم. شروع میکنی به زندگیکردن بدونِ اون، کاراتو میکنی، دانشگا میری، کتاب میخونی، مهمونی میری، عکاسی میکنی، فیلماتو تماشا میکنی، کارای روزمره اتو انجام میدی امّا یهو، وقتی که یه بشقاب و یه اسکاجِ کفی تو دستته به خودت میآی و میبینی که چند لحظه پیش تو رویاهات داشتی...
نکنید - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:59
وسیعمجنگجوبی تو، سرزمین منتمام سربازانش را قربانی خواهد کردعشق توبه وسعت سرزمینی ست در منکه سپیدار های دیوانه اشتبریزی های عاصی اشبید های مجنونشبا طوفان حتی"می رقصنداهلی می کند انگار طوفان رادیوانگی اتعصیانتجنونتریشه های چندین ساله ات در سرزمین مندر من "سهراب - رادیو روغن حبه انگور" پ.ن: چرا بلاگفا ...
.Cause the look in your eyes is killing me - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:59
عشق را مجالی نیست حتی آنقدر که بگوید برای چه دوستت میدارد. «شاملو»
Schizophrenic - Kwoon - تاریخ: 1395/6/21 ساعت: 21:59
زندگیام سختتر شده. ولی یه چیزایی دارم الآن. یه دلبستگیایی. تو. اون سه روزِ معجزه. نرگس. صوفی. سجاد روزایی که اوکی بود :)). خاله حکیمه. جاهای جدیدی که یاد گرفتم. شعرا، موزیکا، فیلما. اینکه میتونم پیوندِ ابروامو بیدغدغه بردارم و ریشسیبیل نداشتهباشم حتّی :))و خب موازیِ همه اینا بدیام هستن. تاریکیا. ترس...

برچسب‌های محبوب

cause the look in your eyes is killing me