زنده ماندن در صفر کلوین

متن مرتبط با «cause the look in your eyes is killing me» در سایت زنده ماندن در صفر کلوین نوشته شده است

"Âme curieuse qui souffres et vas cherchant ton paradis."

  • نیلوبلاگ

    زنده‌ماندن در صفرِ کلوین یا چگونه در صفرِ کلوین زنده بمانیم. سال‌ها، قبل از فوت کردن شمع تولدم، آرزو می‌کردم تو خوب بشی. نشد. پس آرزوی مرگ کردم. که اون هم نشد. از جایی به بعد آرزویی نکردم. با قلب خالی شمع‌ها رو فوت کردم و خندیدم.خواستم بنویسم کاش هزار برابر تو رنج می‌کشیدم و تو شاد بودی. دیدم حتّی اینم خودخواهیه. راهیه برای زمین گذاشتن بار سنگینی که روی دوشمه. باور کن خیلی سنگینه. باور کن دارم له می‌شم زیر این بار سنگینی که ازش خون می‌چکه.پ.ن: به‌مناست ۲۴...

    ادامه مطلب
  • Sometimes/I wake at four in the morning/ Where all the doubt is swarming/ And it covers me in fear

  • نیلوبلاگ

    این آخرین سریِ عکسهایی که از خودم گرفتهام را دوباره نگاه کردم. با صورتِ نسبتاً استخوانی و موهای بلندِ مجعّدِ مشکی و خطِّ چشمِ طویل و رژِ تیره. ادا هم درآوردهام و نگاهم را فلانجور کردهام و دهانم ر...

    ادامه مطلب
  • ”Raise a tent of shelter now, though every thread is torn“

  • نیلوبلاگ

    «راستش، اگر زندهام هنوز، اگر گهگاه بهنظر میرسد که حتّی پُرم از جنبشِ حیات، فقط و فقط مالِ بیجربزگیست. میدانم کسی که تا این سن خودش را نکشته بعد از این هم نخواهد کشت. به همین قناعت خواهد کرد که، برای بقاء، بهطورِ روزمرّه نابود کند خود را: با افراط در سیگار؛ با بینظمی در خواب و خوراک؛ با هر چیز که بکشد امّا در درازای ایّام؛ در مرگِ بیصدا.»~ وردی که برّهها میخوانند- رضا قاسمی Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • Baby haunt me when you die

  • نیلوبلاگ

    سلام صوفی.شد هفت ماه. من دیگه جدّاً ترسیدم. جانِ عزیزت بیا....

    ادامه مطلب
  • How was I to know I couldn't live without your arms around me?

  • نیلوبلاگ

    میدونم پلهایی که روبهرومه به قعر میره. میدونم که دارم دیوانه میشم. حتّی شاید کمی هم شدم. میدونم که یهجا توی تاریکی پام لیز میخوره. فقط تو فردایی. ولی شاید یه شب دیگه فردا نیاد. میدونی دیگه. ما هردوتامون به استقراء بیاعتمادیم....

    ادامه مطلب
  • Sadness is my skin

  • نیلوبلاگ

    غولِ غم امروز صبح اومد از خواب بیدارم کرد. هی با اضطراب تکونم داد گفت پاشو، پاشو. چشامو باز کردم، هوا ابری بود، اتاق تاریک بود. قولِ غم با چشمای تر و لبای آویزون بالا سرم واسّاده بود و منتظر نگام میک...

    ادامه مطلب
  • Becoming a Shaparak Looking For Him

  • نیلوبلاگ

    پس انقد دنبالت گشتم تا خدا گفت بسه دیگه بیا شاپرک شو کسخل که کمتر تو خیابونا بگا بری اونم اینجوری که تو از جلو ماشینا رد میشی بعد بهم دو تا بال داد که خب اصن خوشگل نبودن اونجوری که تو فیلما وقتی به آدما بال میدن خفن نه، خیلی معمولی ولی خب بال بودن و میشد باشون پرواز کرد. اوّلش که از ارتفاع تختم تمرین میکردم م...

    ادامه مطلب
  • story 1: in god's arms

  • نیلوبلاگ

    I got up, crawled aways, and struck a match."What are you doing?" she asked."I want to see whose grave I'm making love on," I said.The match went out."Gad-damn it!" I said."You're drunk," she said."I could be," I said, and struck another match."You're drunk," she said.I read the writing on the tombstone: "James Carrol Brown, bo August 9, 1875, died May 4, 1883. He's in God's arm now.""You're drunk, honey," she said. ~Brautigan...

    ادامه مطلب
  • The Dumped Haji no.1

  • نیلوبلاگ

    به مقصدِ حجرهٔ کوچکش در پیکانِ سفیدرنگِ کهنهای نشستهاست. خیره به روبهرو، اندیشناک. حتّی «سلامٌ علیکم» به راننده فراموشش شدهبود. ۶۹ ثواب. عمّامهٔ کمی کجشدهاش را -با انگشتانِ کشیدهٔ معصومِ یادآورِ مسیح علیهالسلامش/ خوراکِ اشاره به بالا- صاف نکردهبود. باد از پنجرهٔ پیکان به صورتش میوزید. صدایی با بکگراندِ دو...

    ادامه مطلب
  • The Dumped Haji no.2

  • نیلوبلاگ

    حاجآقا حرکتِ برگهای سپیدار و جوری که تابشِ آفتاب برای لحظهای طلاییاشان میکرد را تماشا کرد. با خودش فکر کرد: «چه فایدهای داره وقتی اون نیست؟» که طبیعتاً باید مستقیم یادِ امامِ زمان عجّ اللّه میافتاد، ولی نیافتاد. قلبِ حاجآقا فِشُرد. پشتِ پلکهایش داغ شد. یک اشکِ درشت -خیلی درشت. اشکی که حتّی برای مظلومیتِ سال...

    ادامه مطلب
  • Melancholy and fear and other therrifing things

  • نیلوبلاگ

    - تو چهقد خوشگلی. از این ریشای پایینِ لبت خوشم میآد. چهقد قیافهات آشناست.+ عه؟- آره. شبیهِ یه مادرجندهای که با هم خودکشی کردیم. + نوشته شده در xa0یکشنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۶ساعتxa02:34xa0 توسطxa0بِلِشْxa0 ...

    ادامه مطلب
  • Even now I can see you somehow and blah blah blah

  • نیلوبلاگ

    معماریان امروز داشته از برادرش که فوت شده براش میگفته. تعریف کرده یه روز برادرش بهش گفته مهدی من دیگه حالم از این میدون انقلاب بهم میخوره، معماریان مخالفت کرده و گفته که نه، خیلی خوبه و اینا. برادرش گفته حالا چند سال دیگه به حرفِ من میرسی.معماریان امروز اعتراف کرده که حالش از میدون انقلاب بهم میخوره. پ.ن: حالِ من از میدونِ انقلاب تا آزادی، تا تهرانپارس، تا تجریش، حالِ من از هرکجای این شهر که...

    ادامه مطلب
  • The most, the Fucking most

  • نیلوبلاگ

    منپارهپارههای تو را جمع خواهمکردو خود در تو خواهم خفتو تو در من خواهیروییدتو در خونِ منسبز خواهیشدو من میایستمبر تو باران خواهدباریدبر تو از دو دیدهٔ ابریِ منباران خواهد بارید. چه درازنای بیپایانی دارد این فصلاما من پایداری خواهمکردتا تو چون صنوبری بالا شویو من تا وقتِ مرگنزد تو خواهمماندتاتابوتم را از تو بتراشند. ~شیرکو بیکس + نوشته شده در xa0یکشنبه نهم مهر ۱۳۹۶ساعتxa09:25xa0 توسطxa0بِلِشْxa0 ...

    ادامه مطلب
  • Vanish

  • نیلوبلاگ

    تجریش. کسی دستم رو میکشه تا برای چندمین بار از زیرِ ذرّاتِ آبی که جلوی رستورانی اسپری میشه بگذریم. میخندیم. بعد دستهاش توی دستهام محو میشه. خودش هم شروع میکنه به محو شدن. محو میشه. با لبخندش. بعد قطرههای آب منو میسوزونن. من آتیش میگیرم و میسوزم. من فقط دارم میسوزم. تنها چیزی که حس میکنم سوختنه. هیچچیزِ دیگهای نیست. و «تا خاکسترِ مرگ تو مرا میسوزانی*». *چون آوایی از داود + ن...

    ادامه مطلب
  • Death is the road to awe

  • نیلوبلاگ

    Death is the road to awe نبودنت بزرگ است. نبودنت بزرگ و سیّال است. از بینِ رشتههای در هم تنیده توی مغزم میتراود و از رگهام بیرون میزند و پرم xa0میکند و تا حلقم بالا میآید و من نبودنت را بالا میآورم که تمام نمیشود. هزاربار از نو در من زاییده میشود و بسط میکند و بزرگ میشود و من تا همیشه نبودنت را بالا میآورم. + نوشته شده در xa0شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۶ساعتxa01:1xa0 توسطxa0بِلِشْxa0 ...

    ادامه مطلب
  • Another promise, Another sin

  • نیلوبلاگ

    تو صفحههای ۶۱ و ۶۲ و ۶۳ی آخرین پرِ سیمرغی تو نیمههای یک شبِ تبدار. و منی که ازت میخوام بلندتر بخونی. که میرسی به دیالوگِ زن توی صفحهٔ ۶۳. میگی وای و من میترسم حالت بد شدهباشه. سریع از آغوشت کنده میشم، بلند میشم میپرسم چی شد؟ میگی چقد خوبه. میکشیام سمتِ خودت و میبوسیام. تو نیمههای شب...

    ادامه مطلب
  • I wish, I wish, I wish in vain Heshmat

  • نیلوبلاگ

    بنده از این زندگیهای نمایشی متنفّرم حشمتآقا. و تو کسخلی که فک میکنی منحصر به ایرانه. این کثافتا کلِّ دنیا رو گرفتن. ما تنهاییم. من تنهاتر. + نوشته شده در xa0دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۶ساعتxa017:31xa0 توسطxa0بِلِشْxa0 |xa0 ...

    ادامه مطلب
  • .Cause the look in your eyes is killing me

  • نیلوبلاگ

    xa0 عشق را مجالی نیست حتی آنقدر که بگویدxa0 برای چه دوستت میدارد. xa0 xa0 «شاملو»...

    ادامه مطلب